خداوندا, خدايا, اين چه بساطي است ؟
تلاش براي آدم کردن اين نمک نشناس هاي کوچک ؟
وقتي من به سن آنها بودم, همه چراغها خاموش شد
وقتي براي ناله کردن وغصه خوردن نبود
.
و هنوز پاره اي از من پرواز مي کند برفراز ملکوت با فرشتگان يک تا پنج
گرچه هيچ گاه در نيابند, در پس طعنه من
خاطرات درماندگي نهان است
.
عزيزم, عزيز من, آيا خوابي؟... خوب است
چون اين تنها گاهيست که مي توانم با تو اختلاط کنم
و چيزي هست که در جايي پنهانيدم و قفل زده ام
خاطره ي خيلي دردناکي ست که در نور خورشيد تاب نمي آورد
.
وقتي که از جنگ برگشتيم
.
پرچمها و پارچه ها به سردر خانه ها آويخته نبود
رقصيديم و سروديم در خيابان, و خدا اکبر است سر داديم
.
اما........!!ا!
.
در دل مي سوزم و دود مي کنم
يادواره آنانکه آخرين کلماتشان را بر زبان مي آوردند,.......توي بي سیم
.
.
.
.
.
رضا سپيدار



No comments:
Post a Comment